تبليغاتX
سمفونی عشق

samfoniye-eshgh

محیا و فردین

samfoniye-eshgh

http://samfoniye-eshgh.blogfa.com

سمفونی عشق

سمفونی عشق

سمفونی عشق

به یاد داری روزی را که با دستانی نامهربان زهر جدایی را با بی رحمی تمام به من خوراندی؟؟ و روزی را که با چشمانی لبریز از کینه با خنجر بی وفاییت کلبه کاغذی مان را پاره پاره کردی؟؟

آری از آن پس کلبه من و تو ویران شد و من به ناچار این جا به دور از هیاهوی شهر و طعنه ی همسایه ها کلبه ای برای تو و خودم ساخته ام... کلبه ای که همچنان سمفونی عشق در آن نواخته می شود. کلبه محیا و فردین

سمفونی عشق

سمفونی عشق
کلبه محیا و فردین
از لبانم بشنو
 
 
از لبانم بشنو :(( زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی ست.
می توان ،
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان ،
از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو ،از لبانم بشنو :
(( زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی ست.
می توان ،
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان ،
از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو ،
هر دو بیزار از این فاصله هاست.))
 
mahya

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در پنجشنبه 13 اسفند1388 و ساعت 20:23 |
بوسه يعني خلسه در اعماق شب


بوسه يعني مستي از مشروب عشق

بوسه يعني آتش و گرماي تب

بوسه يعني لذت از دلدادگي

لذت از شب، لذت از ديوانگي

(بوسه يعني حس طعم
خوب عشق) 


تو برای من آفریده شده ای

برای با من بودن

دستانت برای جستجوی کورترین نقاط اندامم

پاهایت بر ای قدم زدن نزدم

دهانت برای با من سخن گفتن

و چشمانت

برای نگریستن به انزوای فرسوده روحم

می دانم که می دانی

من هم برایت با رها گریسته ام

لبانم لرزیده

و گوشهایم

در حسرت لحظه ای که بگویی دوستت دارم

بگویی

حتی برای لحظه ای ترکت نخواهم کرد

لیک

آن روز هرگز نخواهد آمد

و من باز هم در خلوت

به حرمت لحظه وداع خواهم اندیشید

Fardin
|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در جمعه 11 دی1388 و ساعت 18:50 |
dosesh daram khailiam ziam mikhamesh az jonamam bishtar dosesh daram,shayad vaght nakonam inja tab bezaram vali hamash joyaye azize delam hastam.
be khatere adamaie mesl shoma bayad 1comment bezaram ta dige adamay hasod afkare manfi talghin nakonand.
khob shod emroz omadam inja sar zadam!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!dar avvalin forsat 1post mizaram

Fardin
|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در شنبه 2 آبان1388 و ساعت 10:18 |
سلامم
سلام عزیز دلم...چه خبرا؟خوفی؟دماغت چاقه؟خونوادت خوبن؟امیدوارم همه کارات به خوبی پیش بره.واست دعا می کنم.تو هم سعیتو بکن.منتظرتم.بوس.
|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در پنجشنبه 19 شهریور1388 و ساعت 13:49 |
سلام

 

سلام عزیزم.

خوبی؟

اوضات خوبه؟

دلم واست تنگ شده.

مراقب خودت باش.

دوست دارم.

به امید دیدار.

 

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در پنجشنبه 19 شهریور1388 و ساعت 13:44 |
اه ه ه ه ه

 

با اجازه صاحب متن،که البته نمی دونم کیه!!


احساسی ترین متن عمرم

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..

تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

میگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..

یه ضربه عمیق..بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی

 

من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی

خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه

و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..

من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه

رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..

حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..

تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..

می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..

می بینی دیگه نفس نمی کشم..

چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..

می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

 

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در چهارشنبه 7 مرداد1388 و ساعت 18:26 |
عادت

 

آغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن

منو از این دلخوشیا،آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر می کشم

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش می کشه

نوازش دستای تو عادته،ترکم نمی شه

چشمای مهربون تو منو به آتیش می کشه

نوازش دستای تو عادته،ترکم نمی شه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار

به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

 

                                                         شادمهر عقیلی (عادت)

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در دوشنبه 5 مرداد1388 و ساعت 9:5 |
روزت مبارک

 

گریه نمی کنم نه این که سنگم

گریه غرورمو به هم می زنه

مرد برای هضم دل تنگیاش

گریه نمی کنه قدم می زنه

گریه نمی کنم نه این که خوبم

نه این که دردی نیست نه این که شادم

یه اتفاق نصفه نیمه ام که

یهو میون زندگی افتادم

******

یه ماجرای تلخ ناگزیرم

یه کهکشونم ولی بی ستاره

یه قهوه که هر چی شکر بریزی

بازم همون تلخی نابو داره

  اگه یکی باشه منو بفهمه

براش غرورمو بهم می زنم

گریه که سحله زیر چتر شونه ش

تا آخر دنیا قدم می زنم

******

گریه نمی کنم نه این که سنگم

گریه غرورمو به هم می زنه

مرد برای هضم دل تنگیاش

گریه نمی کنه قدم می زنه

گریه نمی کنم نه این که خوبم

نه این که دردی نیست نه این که شادم

یه اتفاق نصفه نیمه ام که

یهو میون زندگی افتادم.

 

ببخش روز مرد نتونستم بیام اینجا بهت تبریک بگم..به جاش حالا دوباره بهت تبریک می گم...

بهترین مرد روی زمین....عزیز دل من....خیلی دوست دارم.....روزت مبارک

 

 

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در جمعه 26 تیر1388 و ساعت 8:35 |
تب تلخ

 

خدا مارو برای هم نمی خواست

فقط می خواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست

فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

*******

تمومه لحظه های این تب تلخ

خدا از حسرت ما باخبر بود

خودش ما رو برای هم نمی خواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

*******

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می بینم میری و می بینی میرم

تو وقتی هستی اما دوری از من

نه میشه زنده باشم نه بمیرم

نمی گم دلخور از تقدیرم اما

تو میدونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیر باید می رسیدیم

داره رو دست ما می میره این عشق

*******

تمومه لحظه های این تب تلخ

خدا از حسرت ما باخبر بود

خودش مارو برای هم نمی خواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

*******

خدا مارو برای هم نمی خواست

فقط می خواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست

فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

                                                      احسان خواجه امیری(تب تلخ)

 

 

به امید اینکه هیچ زوج عاشقی به این درد دچار نشن...

 

 

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در سه شنبه 23 تیر1388 و ساعت 11:27 |
کجایی؟؟؟؟؟
سلام عزیزم...کجایی؟؟؟؟؟

نگرانتم.....

از هرجا که می تونی سریع یه خبر از حالت به من بده...

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در دوشنبه 22 تیر1388 و ساعت 9:5 |
سلام

دوست دارم

سلام عزیزم

یوزرت رو فعال کردم...می تونی بیای تو....

 

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در چهارشنبه 3 تیر1388 و ساعت 21:2 |
خداحافظ همه چی.....خداحافظ من رفتم.....خداحافظ نت...خداحافظ وب....و خداحافظ (...........)

بای تا بعد کنکور.. .

 

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 و ساعت 19:47 |
بعد می یام واسه ویرایش بعضی از پست ها.....فعلااااااااااااااااااااا بااااااااااااااااااااااااااااااای

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در دوشنبه 31 فروردین1388 و ساعت 12:38

 

 

 

 

 

مهم نبوده سوختنم، دور از تو پرپر زدنم، مهم تو بودي عشق من، نه قصه شكستنم، به افتخار عشق تو ميگم كه بازنده منم...

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

تقصير تو نبود خودم نخواستم چراغ ِ قديمي خاطره ها، خاموش شود خودم شعرهاي شبانه اشک را، فراموش نکردم خودم کنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند، نه تو چيزي بدهکار...

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

خداحافظ : ولي هرگز نخواهي رفت از يادم خداحافظ،ولي اين يعني در اندوه تو ميميرم دراين تنهايي مطلق که مي بندد به زنجيرم و بي تو لحظه اي حتي دلم طاقت نمي آرد......

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

 

 

مي روم...مي روم.......همچنان ديوانه اي سرگردان.....از كلبه اي كه ديگر تنها در آن طاقت نمي آرم.....مي روم........ديگر اين جا نمي توان نفس كشيد......انتظارم بيهوده بود........كاش اين را از اول مي دانستم.......كاش مي دانستم كه آنچنان كه مي گفت دوستم نداشت.....و شايد حتي آن چنان كه فكر مي كرد.......مي روم و كوله بار خاطراتم را با خود به دوش مي كشم......مي روم با درس هاي زيادي كه در كنار او از زندگي گرفتم........مي روم با عشق عميقي كه همچنان در دل دارم...............................................او كه رفت من خيلي تنها شدم.....خيلي....تازه فهميدم كه هيچ كس را ندارم.......حتي كسي براي اين كه من را،لحظات سختم را و احساسم را درك كند......حتي كسي را براي شنيدن زخم هاي دلم..........و اين از بدترين غم ها ست.....تازه فهميدم كه چقدر تنهايم.......كه همه اين انسان ها كه دور و برم هستند غريبه اند..همه.......تازه فهميدم.....تازه........( اما به قول شريعتي:هرچقدر هم تنها شويم باز هم خدا هست)... تازه به عمق اين كه "انسان ها هيچ كس را ندارند جز خدا" پي بردم.....هيچ كس را ندارند.....هيچ كس......و ديگر تمام زخم ها را در دل خود پنهان كردم........و هرگاه كه طاقتم تمام مي شد...با خدا درد و دل مي كردم......با او كه اگر ارده كند تمام غم هايم شسته مي شوند...........و به همه لبخند زدم و در جواب همه چطوري ها گفتم خوب و در جواب چه مي كني ها گفتم زندگي......اما فقط خدا مي داند كه چقدر حال و روزم بد است و اين روزهاي تلخي كه مي گذرانم هم هيچ شباهتي به زندگي ندارند.....مي روم با چشمان خسته ام....خسته از انتظار....و اشكباري......با قلبي رنجور كه در مقابلش خجالت زده ام....و اميدوارم كه روزي من را ببخشند و شرمندگي ام را باور كنند....همه شان از چشم ها كه بيهوده به انتظارشان واداشتم و ديگر با هر تلنگري هوايشان باراني مي شود...از قلبم كه به من اعتماد كرد و من هم چون به آن آشناي ديروز اعتماد داشتم به او هديه كردمش.... از اين كه به خاطر اعتماد بي جاي من شكست......از تمام اعضاي بدنم كه از درد من به درد آمدند و مي نالند........از همه شان............................................كاش روزي برسد كه ديگر هيچ غمي در دل نداشته باشم و از تماشاي آسمان....باران...طبيعت و.و.و.و.وو.....لذت ببرم نه اين كه غم و اندوهم فزون تر شوند و تنهاييم را بيشتر حس كنم.............لحظه ي غروب را به عشق تو تماشا مي كنم...شايد كه تو هم در آن لحظه چنين كني...و اين پلي باشد بين من و تو..............................................................اما شايد اين فاصله ها غروب ما را هم از هم جدا كرده اند!!!!!!!!!

 

 

 

 

ديگه نت نمي يام....يعني سعيمو مي كنم......با اين كه خيلي سخته............و از اونجايي كه دارم روي اراده ام كار مي كنم.......سعي مي كنم به قولي كه به خودم دادم وفا دار باشم...... و اميدوارم كه بد قولي نكنم......فقط اگه بتونم اون متنايي كه توي فلش بود و ........،رو بازيابي كنم....براي درج اونا مي يامو بس........... خداحافظ...

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در دوشنبه 31 فروردین1388 و ساعت 11:10
تنها كس

 

تنها كسي كه مي تونه قلب شكسته منو تسكين بده توئي....اما تو اين كارو هم نكردي......

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در دوشنبه 31 فروردین1388 و ساعت 11:6
وداع

سخت است هنگام وداع،آنگاه كه در مي يابي كه،چشماني كه در حال عبور است،پاره اي از وجود تو را،نيز با خود خواهد برد.........

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در دوشنبه 31 فروردین1388 و ساعت 11:6
خونمو كردي ويرون

 

من مي رم از زندگي تو بيرون

                                  يادت باشه خونمو كردي ويرون

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در دوشنبه 31 فروردین1388 و ساعت 11:5
دوست داشتن برتر از عشق است

شايد تفاوت احساس من و تو به نوع علاقه مون بر مي گرده.....شريعتي توي كتاب كوير بخش دوست داشتن برتر از عشق است،عشق حقيقي و دروغي رو از هم جدا كرده و به عشق حقيقي واژه دوست داشتن و به عشق دروغي واژه عشق رو داده و به توصيف هر كدوم پرداخته،من كه خيلي از خوندنش لذت بردم..و البته افسوس خوردم كه چرا فكر كردم كه عشق حقيقي تو دلته...و بهت،به عشقت تكيه كردم......و تو اون جوري جوابمو دادي..نه تنها پشتمو خالي كردي...بلكه بهم خنجر زدي...............................................................................و تنهام گذاشتي.....افسوس خوردم كه چرا با يه عشق دروغي خودمو درگير كردم....كه چرا بايد تو يه عاشق دروغي باشي.....چرا؟؟؟؟

خيلي دوست دارم تو هم متن كاملشو بخوني....شايد يه مرهم كوچيك روي اين دل شكسته م باشه.......

 

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در یکشنبه 30 فروردین1388 و ساعت 20:11
.......

 

دوباره دقيقه ها رو كند و آهسته مي بينم

دوباره چشم خدا رو،رو خودم بسته مي بينم

تا دلم آروم بگيره سر به كوچه ها مي زارم

رو به آدما مي خندم تو سياهيا مي بارم

توي يك جاده برفي پي انتها مي گردم

توي اين روياي آبي هنوزم اسير دردم

آخه دنيا تو چشام رنگشو باخته

آخه يك جنس غريبه آسمون منو ساخته

**

برده رنگ انتظارو بارون چشماي خسته م

انگار آهنگي نداره بي تو اين قلب شكسته م

عشق من جنس هوس نيست رنگ خاطرات تلخه

قصه هاي پر غباري كه روشون چشمامو بستم

**

از سپيده تا سپيده آسمون ابريو تاره

مث بغض سينه من شوق باريدن نداره

بوي بارون مي ده حرفات اشك چشمام بي قراره

عشق من سوز زمستون عشق تو شور بهاره

 


 

هواتو كردم دوباره،بازم دلم تنگه برات

اگرچه دوري از دلم،هنوزم مي ميرم برات

اميد من سنگ صبور،باشه برو پيشم نيا

بذار كه تنها بسوزم،تو غربت دلتنگيام

نه اين كه عاشق نباشم،نه....نه اين كه دوست ندارم،نه

مي خوام تو اوج بي كسي،سر روي شونه ت بذارم

زخم و زبون و صبر من،باور بكن حدي داره

يه قلب خالي از اميد،آخه سوزوندن نداره

مني كه حتي گريه هام،واسه تو تكراري شده

تو حرف مردمو نزن،نگو كه جات خالي شده

نگاه سردت هنوزم،با خنده هات زجرم مي ده

خدا خودت منو به اين،در به دري عادت بده

باور نداري هنوزم،عشق تو داغونم كنه

بخند به گريه هاي من،شايد كه آرومم كنه

**

بهش بگين دق مي كنم،دستاش تو دستام نباشه

تموم خاطراتمون،نمك به زخمام مي پاشه

بهش بگين خاطره هاش،آتيش به جونم مي زنه

آسمونم زمين بياد،بگين فقط مال منه

تو لحظه هاي بي كسيم،سهم من از تو دوريه

اگه صدام در نمي ياد،دلتنگيو صبوريه

هر روز غروب دلتنگتم،دوباره تنها مي شينم

هر وقت كه بارون مي باره،تو رو كنارم مي بينم

هر روز و هر شب از خدا،بدون فقط تو رو مي خوام

نگو واست غريبه ام،نگو تو خوابت نمي يام

بگو تو هم دوسم داري،بگو كه دلتنگم مي شي

من فقط از خدا مي خوام،دوباره مهربون بشي

 

(مجيد خراتها-زخم زبون)

 


 

تن تو ظهر تابستونو به يادم مي ياره

رنگ چشماي تو بارونو به يادم مي ياره

وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره

قهر تو تلخي زندونو به يادم مي ياره

من نيازم تو رو هر روز ديدنه

از لبت دوست دارم شنيدنه

تو بزرگي مث اون لحظه كه بارون مي زنه

تو همون خوني كه هر لحظه تو رگ هاي منه

تو مث خواب گل سرخي لطيفي مث خواب

من همونم كه اگه بي تو باشه جون مي كنه

من نيازم تو رو هر روز ديدنه

از لبت دوست دارم شنيدنه

تو مث وسوسه ي شكار يك شاپركي

تو مث شوق رها كردن يك بادبادكي

تو هميشه مث يك قصه پر از حادثه اي

تو مث شادي خواب كردن يك عروسكي

من نيازم تو رو هر روز ديدنه

از لبت دوست دارم شنيدنه

تو قشنگي مثل شكلايي كه ابرا مي سازن

گلاي اطلسي از ديدن تو رنگ مي بازن

اگه مرداي تو قصه بدونن كه اينجايي

براي بردن تو با اسب بال دار مي تازند

من نيازم تو رو هر روز ديدنه

از لبت دوست دارم شنيدنه

 

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در یکشنبه 30 فروردین1388 و ساعت 20:8
جملاتی رو می خونیم که با عمق وجود حسشون می کنیم...درکشون می کنیم....چون حرف دل خودمون هم هست:

 

 

 

دوست داشتن مثل بازی با الاکلنگه, اونی که عاشق تره همیشه خودشو میاره پایین تا عشقش از بالا بودن لذت بره..

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

True love means:
2
feel some1 in ever heartbeat,
2
findsome1 in every thought,
2
C some1 with closed eyes,
and 2 miss some1 without good reason :)

عشق واقعی یعنی:
کسی رو در هر ضربان قلبت حس کنی
کسی رو توی تمام رویاهات پیدا کنی
اینکه کسی رو حتی با چشمای بسته هم ببینی
و اینکه برای کسی بدون هیچ دلیل مناسبی دلتنگ بشی
.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

My heart for you will never break. My smile for you will never fade. My love for you will never end. I love you!

قلبم برای تو هرگز نمیشکنه/ لبخندم برای تو هرگز محو نمیشه. عشقم به تو هرگز پایان پیدا نمیکنه. خیلی دوست دارم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم او..

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

می دونست دلم اسیره ولی رفت ... می دونست گریم میگیره ولی رفت ... می دونست تنهایی سخته می دونست ...

مي تونست باهام بمونه مي تونست ... مي دونست دلم شكسته ولي رفت ... غم اون توو دل نشسته ولي رفت...

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

فقط او را صدا کردم نیامد/تمام شب دعا کردم نیامد/به من گفت باید با وفا بود/به عهدش هم وفا کردم نیامد.

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

سيب سرخي را به من بخشيد و رفت، عاقبت بر عشق من خنديد و رفت، اشك در چشمان سردم حلقه زد، بي مروت، گريه ام را ديد و رفت....

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

نه نگاه مهتاب ، نه فراسوي افق ، نه ستاره ، نه ماه ، نه درخشندگي شمس زمين ، نه تمام دنيا . . . . . . . . . . . . . . . . . . . من فقط گرمي دستان تو را ميخواهم .

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

در اين شبها چه خاموشم به ياد تو هم اغوشم به من گفتي وفا دارم چرا کردي فراموشم؟

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

هر كی اومد پیش من یه ذره جاتو نگرفت....هیچ ادایی جای اون نازواداتو نگرفت....پیش هر نقاشی رفتم تورو نقاشی كنه،روی هر بومی زدم رنگ چشاتو نگرفت.

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

اسمان را قسمت کردند:.....تکه ای برای برکه.....تکه ای برای رود....تکه ای برای دریا

 

 

دلم را قسمت کردند:..........تکه ای برای تو....تکه ای برای تو......تکه ای برای تو

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

فریدریش نیچه : 'آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم...

|+| نوشته شده توسط محیا و فردین در جمعه 28 فروردین1388 و ساعت 14:36

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

JavaScript Codes zibaweb.com E:\scrolls\vertical2_.htm